برداشت های سیاسی یک رزمنده سایبری
ما با ولایت زنده ایم .... تا زنده ایم رزمنده ایم
درباره وبلاگ


از محتضری پرسیدند: درباره ی پسر و خانواده ات سفارش نداری؟ گفت: از خدا حیا می کنم که سفارش آنها را به غیر او بکنم! وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (طلاق 3) و او را از راهی که گمان نمی برد روزی می دهد و کسی که بر خدا توکل نماید او برایش کافی است اللـــــــــهم ایــــــاک نعـــــــبد و ایــــاک نستعــــــــین فــــــــاغثـــــــــنا یا غیــــــــــاث المســــــتغیثــــــــــین
چهارشنبه 17 خرداد 1396 :: 00:04

Image result for ‫اعدام شیخ فضل الله‬‎


فاجعه بزرگ قرن

در سال 1337 قمری فاجعه ای عظیم رخ داد و استعمار خارجی همراه با روشنفکران خود فروخته، مجتهد طراز اول تهران یعنی آیه اللَّه شیخ فضل اللَّه نوری را با بدترین وضع به چوبه دار آویختند. شیخ که در سن 68 سالگی به شهادت رسید خواهان مشروطه مشروعه بود و با مشروطه ای که با نظر غربزده ها و به دور از حقیقت اسلام باشد مخالفت شدید داشت. او به شهادت رسید امّا عبرت بزرگی گردید تا دیگر بار چنین جنایت هولناکی تکرار نگردد. اینک ماجرای شهادت آن فقیه شهید را نقل می کنیم:

  

روز سیزدهم رجب 1327 قمری، سالروز تولّد امیرالمؤمنین علیه السلام بود. عصر آن روز شیخ را از زندان نظیمه برای آخرین بار به دادگاه می بردند. بعدازظهر همان روز، جمعیّت مرد و زن در میدان توپخانه (میدان امام خمینی فعلی) موج می زد، ازدحام جمعیت به گونه ای بود که جایی برای کسی که می خواست در میدان وارد شود نبود و هر لحظه جمعیت بیشتر و فشرده تر می شد.
عدّه ای زار زار گریه می کردند و عدّه ای فقط اشکشان جاری بود، عدّه ای هم بهت زده چشم به راه آوردن شیخ بودند.
هوا بسیار گرم و غبارآلود بود تا این که انتظار به پایان رسید و آقا با طمأنینه و عصا زنان در جلوی درب نظمیه ظاهر شد. مکثی کرد و نگاهی پرمعنا به جمعیت انداخت، آن گاه سر به آسمان بلند کرد و این آیه را تلاوت فرمود: «وَأُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ»(23)
آن گاه به طرف چوبه دار حرکت کرد. او عصازنان و با وقار راه می رفت و مردم را تماشا می کرد. نزدیک چهار پایه دار که رسید با کمک دیگران بالای چهارپایه رفت و چند دقیقه صحبت کرد.
آقا بزرگ خان می گوید: چیزهایی که در آن ازدحام به گوشم رسید و به یادم ماند این جمله ها بود:
«خدایا! تو خود شاهد باش که من آنچه را که باید به این مردم بگویم، گفتم. خدایا! تو خودت شاهد باش که من برای این مردم به قرآن تو قسم خوردم ولی آنها گفتند قوطی سیگارش بود. خدایا! خودت شاهد باش که در این دم آخر باز هم به این مردم می گویم که مؤسسین این اساس بی دین ها هستند که مردم را فریب داده اند... .
این اساس (مشروطیت) مخالف اسلام است... محاکمه من و شما مردم بماند پیش پیغمبر اکرم محمّد بن عبداللَّه....»
قبل از آنکه ریسمان به گردن آن مرحوم بیندازند یکی از رجال وقت با عجله برای شیخ پیغامی آورد که شما این مشروطه را امضا کنید و خود را از کشتن رها سازید.
شیخ شهید فرمود: «من دیشب رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود: فردا شب میهمان منی و من چنین امضایی نخواهم کرد.»
هنوز سخنان آقا تمام نشده بود که یوسف خان ارمنی به شکل خفت باری عمامه را از سر شیخ برداشت و به طرف جمعیت پرتاب کرد عجیب این بود که مردم فوراً عمامه را ریز ریز کردند و هر کدام تکّه ای از آن را برای تبرّک و تیمّن برداشتند.
امّا در قسمت های دیگر میدان محشری به پا شده بود. مردم می دیدند بزرگ ترین مجتهد و مرجع آنها با سر برهنه و بدون عبا زیر چوبه دار ایستاده و فاصله ای با مرگ ندارد. زن و مرد، پیر و جوان با صدای بلند گریه می کردند امّا آنچه بیش از همه شیخ را محزون و آزرده کرد و موجب تأثر هر انسانی است این بود که در این حالت میرزا مهدی پسر ارشد شیخ که در زمره مشروطه خواهان بود در این هنگام خنده کنان، کف زنان و هورا کشان خود را به پدر رسانید و مردم هم به تبعیت از او هورا می کشیدند و هلهله می کردند در حالی که اکثر مردم متأثر بودند و گریه می کردند.
در حالی که مأمورین آماده کشتن شیخ بودند، شیخ نگاهی به سرتاسر میدان کرده و آهسته گفت: «هذه کوفه الصغیره»؛ این جا کوفه کوچک است.
این تشبیه برای مردم بی وفا و عهدشکن آن روز عجیب ترین و عمیق ترین سخنی بود که از دهان آن مجتهد بزرگ و عالیقدر که به تصدیق دوست و دشمن نظیری برای او در آن عصر یافت نمی شد بیرون آمد، سپس با لبخندی غم آلود و سیمایی متأثر در حالی که کوچک ترین
ترس و هراسی از او مشاهده نمی شد به دژخیمان که برای انجام وظیفه منتظر بودند گفت: کار خود را بکنید!
طناب دار را به گردن شیخ انداخته و با اشاره فرمانده موزیکچیان دسته ارکستر شروع به نواختن مارش نظامی کرد.
در حالی که پیکر شیخ فضل اللَّه آرام آرام بالا می رفت کف زدن و صدای هورای میرزا مهدی فرزند ارشدش او را بدرقه می کرد.
پیش از آنکه روح از جسم مبارک شیخ پرواز کند در پاسخ به تحرکات فرزندش میرزامهدی، از بالای دار نگاهی تند و نگران کننده و سرزنش آمیز به او انداخت که یک باره سر عقل آمد و در حالی که گردش طناب روی شیخ را به طرف قبله چرخانید و با مختصر حرکتی قبض روح شد آثار ندامت و پریشانی در صورتش پدیدار گشت.
در آن هنگام که شیخ با آرامی به بالای دار برده شد چنان تندبادی وزید که گرد و خاک غلیظی بلند شد، گویی این باد در آن مصیبت خاک بر سر مردم می کرد و چشم ها را از دیدن این فاجعه بر حذر می داشت، از این رو کسی نتوانست در آن هنگام عکس برداری کند.
مدیر نظام گوید: با فاصله کوتاهی جنازه از دار پایین آمد و او را در حیاط نظمیه روی نیمکتی گذاردند و جمعیت غرب زده و غافل که در آن زمان دارای موقعیتی بودند دور جنازه ریخته و با قنداق تفنگ و لگد آن قدر به جسد او زدند که خون آبه از سر و صورت و دماغ و دهان و گوش آن بزرگوار بر روی گونه ها و محاسنش جاری شد، هرکس هر چه در دست داشت به او می زد.
یک مرتبه یکی از سران مخالفین که مرد تنومند و چهارشانه ای بود وارد نظمیه شد و مردم و دیگر مخالفین به احترام او راه را باز کردند تا بالای نعش آمد؛ امّا این که او با نعش آقا چه کرد نمی توانم بنویسم؛ زیرا از روحانیت و عموم مسلمین و حتی نوع بشر خجالت می کشم.
مدیر نظام می گوید: در حالی که مغزم داغ و بدنم می لرزید از بالا مرا به اسم صدا زدند و گفتند مردم را بیرون کنید. گفتم نمی توانم. عدّه ای از مأمورین را فرستادند و با عجله مردم را بیرون کردند و دستور دادند جنازه را مرتب کنید. من با پارچه ای سر و صورت آقا را پاک و پرده ای روی او کشیدم.
خانواده شیخ شهید تلاش زیادی کردند تا بتوانند نعش آقا را تحویل بگیرند امّا یپرم خان که قصد سوزاندن آن را داشت حاضر به دادن جنازه نبود تا بالاخره یکی از افسران ارشد نزد یپرم خان رفته و در گوش او گفت: امروز مردم همه مست و خوابند ولی طولی نخواهد کشید که بیدار خواهند شد. آن وقت این عمل شما که امروز رئیس نظمیه هستید یک کینه بزرگی از ارامنه در دل مسلمین که اکثریت این ملت هستند خواهد گذارد که قابل اصلاح نباشد، خود می دانید.
یپرم فکری کرد و گفت خیلی خوب تلفن کنید جنازه را تحویل آنها دهند به شرط آنکه شبانه دفن کنند و هیچ گونه عزاداری و سر و صدا نداشته باشند.


غرب زده ها امروز و دیروز ندارند. به قول قرآن کریم «تشابهت قلوبهم» (قلب های آنها مثل هم است)


تسلیم هرگز


پس از صدور حکم اعدام شهید آیه اللَّه شیخ فضل اللَّه نوری عدّه ای در اطاق بزرگی جمع می شوند و راه حل هایی ارائه می دهند.
شیخ به آقا بزرگ خان گفت: چه چیزی به عقلت می رسد؟

او جواب می دهد: من دو چیز به عقلم می رسد یکی اینکه در خانه ای پنهان شوید و بعد مخفیانه به عتبات تشریف ببرید، آنجا در امن و امان خواهید بود و افراد زیادی هستند که با جان و دل شما را در خانه خود جای می دهند.

شیخ فضل اللَّه فرمود: اگر من پایم را ازاین خانه بیرون بگذارم اسلام بدنام خواهد شد. آن گاه پرسید دیگر چه؟

او گفت: دوم اینکه مانند خیلی ها تشریف ببرید به سفارت.

شیخ تبسمی کرد و به خیراللَّه فرمود: برو ببین زیر منبر چه هست؟

خیراللَّه رفت و از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد. فرمود بقچه را باز کن، باز کرد چشم همه خیره شد. دیدیم یک بیرق خارجی است. خدا شاهد است من که مستخدم خانه بودم اصلاً نفهمیدم این بیرق را چه کسی و از کجا آورد.

شیخ شهید فرمود: حالا دیدید. این پرچم را فرستاده اند که من بالای خانه ام بزنم و در امان باشم؟ امّا سزاوار است که بعد از هفتاد سال که محاسنم را برای اسلام سفید کرده ام حالا زیر بیرق کفر بروم. و بقچه را از همان راهی که آمده بود پس فرستاد.



منبع : آیه های انتظار

آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 1333
امکانات جانبی
Your Codes Here
 
 
بالای صفحه